| دود مي خيزد |
|
دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
از درون دل به تصوير اميد. |
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:35  توسط فرهاد خان
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:44  توسط فرهاد خان
|
از روي پلك شب
شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود
در بلندي ها ما
دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازك تر
دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترك مي خورد
و تپش هامان مي ريخت به سنگ
از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روي رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاك
فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت
و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جنبه هايي كه به هم مي ريخت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:50  توسط فرهاد خان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 8:19  توسط فرهاد خان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 7:46  توسط فرهاد خان
|
** روزي كه متولد مي شويم
** دنيا با تمام غمها و شاديهايش ، همچون جعبه اي سر بسته به ما هديه داده مي شود...
** روبان را باز كنيد و سر جعبه را بگشاييد:
** اين جعبه پر از عشق
** شادي
** درد
** و معجزه است
** تمام اينها چشم روشني انسان شدن ماست،
** اينها همان زندگي است...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 22:30  توسط فرهاد خان
|
**به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم**
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 22:25  توسط فرهاد خان
|
ما به هم محتاجيم ، ما به هم محتاجيم
مثل ديوونه به خواب ، مثل گندم به زمين ، مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
مثل ما به آدمها ، مثل ماهي ها به آب ، مثل آدم به هوا
ما به هم محتاجيم
دستامون از هم اگه دور بمونه ، شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي ، خورشيد مقوايي سر مي زنه
به عذاي دوري دستهاي ما ، کوچه ها ساکت و بي صدا مي شوند
بوي رخوت همه جا رو مي گيره ، همه درها به غربت وا مي شوند
جاده ها که به خورشيد مي رسند مثل تاريکي بي انتها مي شوند
ما به هم محتاجيم
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 22:15  توسط فرهاد خان
|